میدرخشد دل من،
در شب تار و سیاه دنیا،
و در این ظلمت دشت،
تو به من خندیدی،
تو به من فهماندی،
که جهان سر تا پای،
عاری از عشق و محبت،
مهر و صفاست!
همه کین و همه غم!
همه جا مردم این خاک غریب،
خاکِ مال اند،
پستِ پول اند،
و به احساس قشنگ دل من میخندند،
و نمیگریند، هیچ!
و جهان غرق سیاهی و دورغ!
تو به من خندیدی،
که چرا میگویم:
"بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم!"
و چرا رنگ دلم سبز،
کلامم صاف،
و عشقم پاک است!
چون در این شهر،
در این خاک،
رنگ دلها به سیاهی دروغ،
حرفها همه هیچ،
قلبها همه پوچ،
مردم افگار و کثیف،
فکرها پر ز دروغ،
و منِ صاف و سفید،
نطقم کور،
دیدگانم بستم،
و از این مردم بیمار دل و مست و مریض،
گشتم دور!


