دل نوشته های من...
لحظه های دلتنگی.... چاپ
تاریخ : یکشنبه 23 تیر 1387
دلتنگى باز هم حضور سنگینش را تحمیلم میکند.

چه بنویسم از این همه روزها و لحظه هایى که به قول آینه در خود میشکنم اما غرور بغض نشکسته ام را به آهى سرد فرو مینشاند...

خسته میشوم از این همه غبار ...

دست تو ، دست مهربان و پاک و معصومت... اما کجاست؟؟؟
میترسم از من متنفر باشى...ببخش که اینقدر بى پروا سخن میگویم...
نتوانستم دوست بدارم ... اما تو را دوست میدارم ... تو را که هرگز از دست نخواهم داد...
و تو مهربانى را یادم دادى...
روحم شکسته و خستست...درست مثل جملاتم...
مثل کلماتى که در میان هق هق گریه بریده بریده میگویم...

بگذار سبک شوم...

ساعتها میگذرد ...
به خود که مى آیم چشم هایم خیس خیس است...
مدتها گریه نکرده بودم...

* دوستای خوب چطوری می تونم تو این 1 سالی که کنکور دارم هم درس بخونم و هم به وبلاگم برسم؟ به نظر شما می تونم جفتشو با هم داشته باشم و تو هر دو هم موفق باشم؟

نوآوری و شکوفایی اقتصادی.... چاپ
تاریخ : پنجشنبه 16 خرداد 1387
جنس قیمت ماه قبل قیمت کنونی

باقالا ← 1000 ت ← 2000 ت
لوبیا ← 800 ت ← 1350 ت
عدس ← 750 ت ← 1500ت
کشمش ← 1000ت ← 2200 ت
نمک ← 125 ت ← 250 ت
ماکارونی ← 750 ت ← 1200 ت
سیمان ← 5000 ت ← 8000 ت
کرایه تاکسی ← 75 ت ← 100 ت
مخلوط(بستنی) ← 600 ت ← 800ت
خونه 100 متری ← 100 م ← 200 م
...... ........... ..............

یه فاکتور سرانگشتی بهتون دادم آمار بیاد دستتون! اگه چیزی جا موند به بزرگواری خودتون ببخشید....
ترجیح می دم خفه شم دیگه حرف نزنم چون اگه حرف بزنم.... (استغفرالله)‌ .....
نمی دونم شما چی می گید؟ نظر شما چیه؟ این دفعه شما بقیه رو برام بنویسید.
ضمنا ببخشید اگه مدت زیادی به روز نکردم... رضا
می دانم که ....(‌اولین پست سال 1387) چاپ
تاریخ : پنجشنبه 12 اردیبهشت 1387
می دونم خیلی بهت ظلم شده، می دونم تا نیمه شب تو آژانس کار می کنی تا بتونی قسط های عقب افتاده رو بدی، اینو هم می دونم که از خونت تا محل کارت هم مسافرکشی می کنی.می دونم احترامت از بین رفته یا بهتر بگم احترامت رو از بین بردن.می دونم دلت از خیلی چیزا پره، می دونم بخاطر اینکه خواستی به حقوقت اعتراض کنی تو رو زدند،دستگیرت کردن و بردن، حتی این رو هم می دونم.....
اما تو همیشه سعی کردی بهم یاد بدی به کسی ظلم نکنم،دست کسی رو رد نکنم،یادم دادی به بزرگترم احترام کنم، یادم دادی به کسی دروغ نگم، دل کسی رو نرنجونم. یادم دادی چطور درست زندگی کنم، یادم دادی.....
معلم عزیز امیدوارم همیشه همین جور صبور و مهربان بمانی....
روزت مبارک ای کسی که درست زندگی کردن را به من آموختی....

*از اینکه نتونستم یه مدت زیادی وبلاگ رو به روز کنم از همه شما دوستای عزیزم معذرت می خوام.راستش چند وقتیه حوصله ندارم چیزی بنویسم، حتی به سرم زده بود وبلاگ رو تعطیل کنم اما محبت های شما این اجازه رو بهم نداد.
موفق باشید.
سال ۱۳۸۶ هم تموم شد... چاپ
تاریخ : دوشنبه 27 اسفند 1386

 سلام٬ یه سلام به لطافت بهار و قشنگی زمین خدا تقدیم می کنم  به همه ی شما دوستای خوبم....

دوستای خوبم چند روزی بیشتر به آخر سال ۱۳۸۶ نمونده٬‌امسال هم مثل همه ی سال های دیگه اومد و رفت٬ خیلی هم زود رفت٬ زودتر از اونی که فکرش رو بکنی٬انگار همین چند روز پیش بود داشتیم سال ۸۶ رو به هم تبریک می گفتیم٬ به قول شاعر ((این قافله عمر عجب می گذرد...))

حالا که سال داره تموم می شه٬  چه خوبه که قبل اینکه تموم شه بشینیم با خودمون خلوت کنیم و  کارهایی که تو این ۱سال انجام دادیم رو مرور کنیم....

بشینیم  ببینیم تو این ۱سال دله چند نفر رو شاد کردیم٬ دل چند نفر رو شکستیم٬ دست چند نفر رو رها کردیم٬ دست چند نفر رو گرفتیم و بلندش کردیم٬ چه قدر تو این ۱سال موفقیت کسب کردیم ٬ چه قدر شکست خوردیم و ...

فقط مرور نمی تونه کافی باشه٬ باید تلاش کنیم تا خوبی هامون رو ادامه بدیم و بدی هامون رو حذف کنیم و از شکست هامون عبرت بگیریم....

امسال در مجموع سال بدی برام نبود٬ به نظر خودم تونستم  تو درسام موفق باشم٬ تونستم چند نفری رو شاد کنم٬ تونستم دست چند نفری رو بگیرم٬ تونستم برای خودم و مملکتم مفید باشم.....

اما تو این ۱سال کم هم اشتباه نداشتم. دله یکی رو شکندم٬ گاهی وقتا دستی رو که به طرفم دراز بود رو رد کردم٬ چند باری حرفی زدم که خیلی به سودم نبود٬ دوستای خوبی رو از دست دادم و ....

به هر حال اتفاق های زیادی تو این ۱سال برام افتاد که می تونم درسای بزرگی ازشون بگیرم٬ می تونم اشتباه هامو جبران کنم و دیگه تکرارش نکنم....

از خدا جونم می خوام کمکم کنه سال ۱۳۸۷ رو بهتر از سال ۱۳۸۶  تموم کنم و آخر سال ۱۳۸۷ که دارم سالم رو مرور می کنم خوبی ها و موفقیتم  بیشتر شه  و بدی ها و شکست هام کمتر ....

راستی شما تو سال ۸۶ چیکار کردین؟ چه قدر تونستین به اهداف خودتون برسین؟چه قدر اشتباه کردین و راه درستی رو نرفتین؟ برای سال جدید چه برنامه هایی دارید؟ خوشحال می شم اگه بدونم برنامه دوستام برای سال جدید چیه؟شاید به دردم خورد....

سال نو همتون مبارک.... آرزو می کنم که « به آرزوهاتون برسید»

تولد یک سالگی وبلاگمه! چاپ
تاریخ : یکشنبه 5 اسفند 1386

امروز تولد یک سالگی وبلاگمه.

چه قدر زود گذشت؟! انگار همین دیروز بود که شروع کردم...

نمی دونم تو این سال مطالبم چه قدر تونسته به شما چیزی یاد بده؟(شما بگین)...

نمی دونم تا کی قرار این وبلاگ رو داشته باشم..... شاید ۲سال شاید ۲۰ سال شاید...

این وبلاگ باعث شد که من دوستای جدید و خوبی پیدا کنم...

از همه دوستا و همکارای خوبم که اینقدر زیادن که نمی شه اسم همشون رو گفت تشکر می کنم و امیدوارم بتونم اونا رو راضی نگه دارم...

راستی دوست دارم نظر شما دوست عزیزم رو راجع به محتوای وبلاگم تو این ۱سالی که گذشت بدونم.منتظر نظرات و انتقادات(مخصوصا دومی) هستم.

آموزش از نوع ایرانی! چاپ
تاریخ : یکشنبه 7 بهمن 1386

یه ورق و قلم بردار اول اینهایی رو که می گم زحمت بکش جمع کن تا بریم سر اصل مطلب:

۱۳ روز عید+یه هفته قبل عید+۷روز آخر خرداد(بعد امتحانات خرداد)+۳ماه تابستون گرم که خیلی ها عاشقشن+ی هفته اول دی که  معمولا برا امتحانا تعطیل می کنیم+ی هفته ای که برا سرما هوا تعطیله+ تولد و شهادت بعضی از ۱۴ معصوم+عید قربان و عید فطر و تاسوعا و عاشورا و ۲۲بهمن و عید غدیر و .....

جمع کردی؟(احتمالا ماشین حساب جواب کرده....)

حالا منظورم چیه؟!

ما دانش آموزای ایرانی این مدت تعطیلی داریم... (جمع کنی حدودا یه ۵/۴ ماهی تعطیلیم!)

حالا یه چند تا سوال می پرسم:

۱-کجای دنیا اینقدر تعطیلی داره؟

۲-ما با این وضع چه جوری ادعای پیشرفت می کنیم؟

۳-به نظر شما با این وضع، رشد ۵/۰ درصدی علم( که به ادعای آقایون فوق العاده هم هست) برامون زیاد نیست؟
۴-اصلا چرا ما اینقدر تعطیلی داریم؟(دلیلش چیه؟)

۵- چرا دولتی که به قول خودش تکیه گاه اصلیش برای آینده  آموزش و پرورشه، بهش اهمیت نمی ده؟

۶- چرا بدترین وزیرا برای آموزش و پرورش انتخاب میشه؟

۷- چرا هر سال آموزش و پروش کم بود بودجه داره؟
۸-چرا دانش آموزای ما اینقدر بی حال و تنبل اند( یا بهتر بگم شدن)؟

نمی دونم ... اگه بگم می گن ساز مخالف می زنه اگه حرف نزنم  این دلم آروم نمی گیره...

به نظر چه جوری می شه وضع آموزش کشور رو درست کرد؟ و اگه همین وضع ادامه داشته باشه سرانجام کشور ما چی می شه؟

 

پاورقی ۱- یه معذرت خواهی به همه شما دوستا بدهکارم چون نتونستم 1ماه به روز کنم از دوستایی که تو این مدت بهم لطف داشتن ممنونم و برا همشون آرزوی موفقیت می کنم.

پاورقی ۲-نظرتون واسم مهمه و خیلی کمکم می کنه که چیزای جدید یاد بگیرم پس منواز نظر زیباتون محروم نکنین.

                                     به امید فردایی زیبا برای ایران و ایرانی...

 

آیا ما هم می توانیم؟! چاپ
تاریخ : دوشنبه 3 دی 1386
یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعریف کرده است که روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جدیت وحرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود ، بی اختیار ایستادم . مشاهده فردی که این چنین در حفظ و تمیزی ماشین خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تمیز کردن ماشین و تنظیم آیینه های بغل ، راهش را گرفت و رفت ، چند متر آن طرفتر در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاد . رفتار وی گیجم کرد . به او نزدیک شدم و پرسیدم مگر آن ماشینی را که تمیز کردید متعلق به شما نبود ؟ نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت : من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشین از تولیدات آن است . دلم نمی خواهد اتومبیلی را که ما ساخته ایم کثیف و نامرتب جلوه کند .


یک کارگر ژاپنی در پاسخ " چه انگیزه ای باعث شده است که وی سالانه حدود هفتاد پیشنهاد فنی به کارخانه بدهد ؟ " جواب داد : این کار به من این احساس را می دهد که شخص مفیدی هستم ، نه موجودی که جز انجام یک سلسله کارهای عادی روزمره فایده دیگری ندارد.


مسئولین با کارگرها خوب وصمیمی بودند وکارگرها هم از آنها اطاعت می کردند . مسئولین در آنجا به همه افراد توجه می کردند . در آنجا مسئولین رفتارشان به گونه ای بود که کارگر به کارش علاقمند می شد ، به نحوی که اگر یک روز سر کارش نمی آمد دلش برای همکاران ، محل کار وحتی دستگاهی که با آن کار می کرد تنگ می شد . مسئول ، وقتی می خواست کاری را به کسی بسپارد ، نخست ساعتی آن کار را با وی انجام میداد وقتی مطمئن می شد وی آن کار را یاد گرفته است می پرسید: بروم ؟وسپس می رفت .آنها هیچوقت نمی گغتند بیا این کار را انجام بده ، می گفتند ممکن است به ما کمک کنید ؟ یا می گفتند بیایید این کار را با هم انجام دهیم .مدیران سعی می کردند الگوی رفتاری کارکنان باشند . مثلا مدیر وقتی می دید قسمتی از کارخانه کثیف است یک حوله سفید به پیشانی می بست و آنجا را جارو می کرد . در آنجا حتی اعضای خانواده صاحب کارخانه هم دوشادوش کارکنان کار می کردند . هیچکس از صاحب کارش نمیترسید . همه سعی می کردند کار خوب ارائه دهند و از این می ترسیدند که کارشان خراب شود ودیگران فکر کنند که فلانی کارش بد است .اگر کاری خراب می شد مدیر داد و فریاد راه نمی انداخت و کارگر را جلوی دیگران خوار نمی کرد ، بلکه برای او به آرامی شرح می داد که بهتر نیست کار را به این طریق انجام می دادی ؟ اگر در ماه کسی غیبت نمی کرد وکارش را خوب انجام می داد مبلغ قابل توجهی به او پاداش می دادند . این باعث می شد کارگر تشویق شود و مرتب و منظم سرکارش حاضر شود .


زمانی برای صحبت کردن وارتباط با کارگر در نظر گرفته می شد . سرپرست لحظاتی را در حین کارکردن به بهانه آموزش دادن با کارگر حرف می زد تا روحیاتش را بهتر بشناسد . کارگر وقتی مشکلی داشت با سرپرست خود صحبت می کرد تا مشکلات برای حل به بالاتر انعکاس پیدا کند . وقتی به اضافه کاری نیاز بود مستقیم به کسی نمی گفتند اضافه کار بمانید بلکه صبح در حین صحبت به یک نفر می گفتند امروز کار زیاد است و افراد دیگر به خود اجازه نمی دادند محیط را ترک کنند ، می ماندند تا کار را به اتمام برسانند . صاحب کارخانه هیچوقت لفظ کارگرهایم ، یا کارخانه ام را به کار نمی برد . . آنجا از یک کارگر معمولی تا صاحب کارخانه همه لفظ کارخانه امان را به کار می بردند . وقتی سودی وارد کارخانه می شد این سود نسبت به میزان حقوق بین همه توزیع می شد. در آنجا کارگران معتقدند اگر خوب کار کنند سود کارخانه بیشتر می شود اگر سود بیشتر شود شرکتشان گسترش می یابد شرکت که گسترش یابد اعتبارشان در کشور بالا می رود . لذا همه دست به دست هم تلاش می کنند . دنیای آنها دنیای همدلی وهمکاری است . آنها تعطیلاتی دارند به اسم گلدن و یک که تقریبا هر چهار ماه در کل ژاپن، چند روز کارخانجات تعطیل است . مسئولین کارخانه یک شب قبل از تعطیلی ، همه کارگران را جمع می کنند ومی روند بیرون، جشن کوچکی می گیرند و وقتی می خواهند حقوق کارگران را بدهند از آنها قدر دانی می کنند و این حسن نیت باعث می شود که حتی خارجی ها هم برای آنها خوب کارکنند .



با آنکه در شرکت های تولیدی ژاپن ، قسمتی وجود دارد به نام کنسا (کنترل کیفی ) ،که این قسمت نبض هر کارخانه است ، هر فردی سعی می کند کنترل کننده کار فرد قیلی باشد لذا همه سعی می کنند قطعه خوب و بی نقص ارائه دهند .کارگری که قطعه ای را تولید می کند به چشم یک خریدار به آن نگاه می کند .اگر کاری خراب شود کسی از صاحب کارش نمی ترسد بلکه چون می داند نفر بعدی که برای مرحله بعدی کار را تحویل می گیرد مجددا کنترل می کند و اگر کار ایراد داشته باشد آن را عودت می دهد، سعی می کند کار را به بهترین شکل انجام دهد . در واقع در خط تولید ، هر بخش نسبت به بخش دیگر مثل مشتری است .



برای حفظ روحیه کارکنان محل کار معمولا در اماکن آفتابگیر ومشرف به مناظر طبیعی احداث می شود و ناهار خوری را هم در قسمت فوقانی ودارای چشم انداز بنا می کنند .


در آنجا از کارکنان می پرسند به نظر شما امروز کار را چگونه انجام دهیم تا در کار پیشرفت داشته باشیم . مسئولین در آنجا ادعا نمی کنند که همه کارها را فقط خودشان بلدند تا کارگرها بتوانند به راحتی نظر بدهند . اگر کسی پیشنهادی برای تسهیل در کار و افزایش بهره وری ارائه دهد با او آنقدر خوب برخورد می شود که شخص مرتبا به دنبال ارئه نظر در جهت ارتقای کارش است و اگر کسی پیشنهادی بدهد که عملی باشد با دادن جایزه از او تقدیر می شود .


اگر کارگری در حین کار متوجه شود قطعه ای اندازه یک دهم میکرون ایراد دارد ، سریع به صاحب کار اطلاع می دهد . صاحب کار ، به مدیر شرکت تامین کننده قطعه اطلاع می دهد . آن مدیر حتی اگر با کارخانه فاصله زیادی داشته باشد خودش را در همان روز به کارخانه می رساند تا عذر خواهی وجبران کند .
این نیز بگذشت... چاپ
تاریخ : پنجشنبه 8 آذر 1386

پرده اول : اون موقع که خیلی کوچیک بودی و دماغتو نمی تونستی بکشی بالا و بهت می گفتن « نی نی » و خلاصه آدم حساب نمی شدی ( مثل حالا ! ) مادرت یه پستونک گذاشت تو دهنت که هی الکی نق نزنی و مبارکتو به باد کتک ندی ! ولی تو هم چقدر بهت چسبید اون پستونکه ها !  تازه داشتی حال می کردی باهاش که یه نی نی دیگه اومد طرفت ، دستشو دراز کرد و پستونکتو گرفت و گذاشت تو دهن خودش !. شاید یکی هم زد تو سرت !! و تو هیچی نگفتی ؛ چون زورشو نداشتی و فقط نیگاش کردی و گفتی : « بگذار بگذرد »

 

پرده دوم : چند سال گذشت . تو دیگه می تونستی دماغتو بکشی بالا و دیگه هم بهت نی نی نمی گفتند .اما آدم که حساب نمی شدی هنوز . بابات گفت : بچه ، بدو برو چهار تا نون بگیر . و تو رفتی . یه صف عریض و طویل دیدی و رفتی آخرش واسّادی . یه دقیقه ، دو دقیقه ، ده دقیقه ، یه ساعت ، دو ساعت ، ... ولی حتی یه قدم جلو نرفتی . می دونی چرا ؟ چون هر کی می اومد ، می رفت جلوی تو می ایستاد . ( شاید تو سرت هم میزد ) و تو هیچ کاری نمی تونستی بکنی . چون زورش از تو بیشتر بود . فقط گفتی : « این نیز بگذرد .»

 

پرده سوم : حتی مدرسه هم که می رفتی ، باز آدم حساب نمی شدی ؛ ولی درساتو مثل خر می خوندی . نمره هات هم خوب بود . ولی یکی بود که همیشه از رو دست تو تقلب می کرد . از بدشانسی تو ، همیشه نمرش از خود تو هم بیشتر می شد ! ( چون از دست دو نفر دیگه هم گلچین میکرد ). واسه همین همیشه اون شاگرد اول کلاس می شد و تو می سوخت . هیچی نمی تونستی بگی ، چون یا اون از فک و فامیلای دبیر بود یا اینکه زورش از تو بیشتر بود . یواشکی پیش خودت گفتی : « این نیز بگذرد . »

 

پرده چهارم : بزرگتر شدی و دیگه قدّت شده بود ، عَلَم یزید ! ولی این قد هم باعث نمیشد که آدم حسابت کنن . موقع دانشگاه رفتنت بود . سال کنکور دیگه خودتو جر دادی و از زندگیِ نداشتت زدی که بتونی یه جای خوب قبول شی و بعد از ده دوازده سال درس خوندن ، سرت به سنگ نخوره . از هر چی تفریح و خوشی زدی و بجاش تا جا داشتی ، کتاب و جزوه و تست و نکته و کوفت و زهرمار بار خودت کردی . درست بر عکس اون همکلاسیت که داشت حال دنیا رو می کرد و حتی یه کلمه هم نخوند . ولی نتیجه ی کنکور یه جور دیگه بود . تو به زور تونسته بودی مجاز شی ، ولی اون رتبه ی یه رقمی یا حداکثر دو رقمی آورد . می دونی چرا ؟ چون ناسلامتی عموش شهید بود و داییش هم جانباز . پدرش آزاده بود (!) و...  هم دماغت ، هم ، حسابی سوخت ، ولی باز تو دلت گفتی : « این نیز بگذرد .»

 

پرده پنجم : تموم کردن دانشگاه هم هیچ ربطی به آدم حساب شدنت نداشت و تو همچنان به حساب نمیومدی . مدرکتو زدی زیر بغل و رفتی پی کار . این در زدی و اون در زدی ؛ آخرش شدی پادوی آپاراتی . می دونی چرا ؟ چون رقیبات تو اون جاهای درست و حسابی که می تونستی استخدام شی ، یا خواهرزاده ی رییس بودن ، یا نیم متر ریش داشتن !!. و تو هیچی نمی تونستی بگی ، غیر از این جمله که : « این نیز بگذرد . »

 

پرده آخر : بعد از سی چهل سال زندگیِ کثیف و نکبت بار با پادویی یا هر غلط دیگه و کلاً شصت هفتاد سال عمر بی خاصیت ، دیگه وقت مردنت بود . از مال دنیا هیچی نداشتی که واسه بازمونده هات بذاری که حداقل یه فاتحه ی خشک و خالی به قبرت بخونن . یه روز از همین روزای بوگندوی زندگیت ، یا گوشه ی خیابون ، یا کنج آلونکت ، شاید هم تو یه بیمارستان ، کپه ی مرگت رو گذاشتی و مُردی که مُردی . هیشکی هم نفهمید . آب هم از آب تکون نخورد . می دونی چرا ؟ چون حتی همون موقع هم که می مُردی ، باز آدم حساب نمی شدی . فقط این روزگار نامرد بود که یه نگاه به تو و قبرت کرد و گفت : « این نیز بگذشت .»ReZa

13 آبان به یاد ماندنی من! چاپ
تاریخ : یکشنبه 13 آبان 1386

سلام

از کجا شروع کنم؟

 از امروز؟ نه از روز قبلش ! آره از روز قبلش شروع می کنم.

روز شنبه از همون سر صبح که رفته بودیم مدرسه ، بحث 13 آبان و تظاهرات و اینکه اصلا ما رو می خوان ببرن یا نه و از این  چیزا بود.

هر کس ی چی می گفت. یکی می گفت باید شرکت کنیم، یکی می گفت اگه فردا بریم امتحان فلسفه و منطق دو در می شه، یکی می گفت به بهانه راه پیمایی می ریم خونه درس می خونیم و خلاصه هر یکی ی حرفی می زند...

اما از آقای ح ( عزیزی که معرف حضور هستن) بگم. اون خودش رو پاره کرد از آدمک بوش گرفته تا انواع و اقسام پوستر های تبلیغاتی رو آماده کرد که بره بزنه دهن آمریکا.( این خودش تنهایی آمریکا رو می کشه!!!)

و اما من...

از همون دیروز مخالفت خودم رو با هر چی راهپیمایی  اعلام کردم.  راهپیمایی بریم چیکار؟ بگیم مرگ بر آمریکا، آمریکا می میره؟ بابا اگه ما بریم راهپیمایی آمریکا خوشحال می شه. می گه ملت ایران رو ببنین چه ... هستن! مدرسه و علم رو ول کردن مثل... ریختن خیابون.( خداییش راست نمی گم؟)

و روز عزیز 13 آبان( خودتون بفهمین بی زحمت)

سر صبح پا شدم برم مدرسه دیدم ای وای... هوا سیله!(دقت کنین چی گفتم!)

 ی بارونی می زد که من تا حالا نمونه اون رو تو شمال ندیدم . به هر حال رفتم مدرسه( خودمم نفهمیدم چرا رفتم!)

کل خیابون ها رو آب برداشته بود تو اون لحظه به خودم گفتم:  ببین چه قدر بدبختیم که پول هامون رو می دیم مسجد های مجلل می سازیم به برادر های دینی افغانستان و گینه کمک می کنیم اون وقت مردم خودمون وقتی بارون میاد کفش هاشون رو می گیرن دستشون پا برهنه کوچه و پس کوچه ها رو می رن.(ولش کن نمی خوام سیاسی کنم)

خلاصه رسیدم مدرسه دیدم غیر ۷یا۸ نفری هیچ کی نیست نکتش اینجا بود که هیچ کدوم از معلم ها هم نیومده بودن.

 ی نفر بود که از ضایع شدنش خیلی حال کردم( خودتون بگیرین). اینم قیافه اون

آخ وای من بمیرم.... راهپیمایی کنسل شد.  آمریکا... حیف شد می خواستیم بکشیمش. پوسترها و آدمک ها.... بمیرم واسه دبیرپرورشی آخی بیچاره ...

 نمی دونین چه حالی کردم از خوشحالی داشتم پر در میاوردم  و این بود بهترین 13 آبان زندگی من...

*بخشید سر و ته نداشت. از خوشحالی فکرم کار نمی کرد که درست بنویسم هر چی تو ذهنم اومد نوشتم . ویرایش هم نکردم. رضا

 

 

دیگه بهش فکر نکن...! چاپ
تاریخ : جمعه 27 مهر 1386

می دونی چیه ؟ تو علم فلسفه یه اصطلاحی هست به نام «وجدانیات» . یعنی یه سری پدیده هایی که آدم بدون نیاز به هیچ دلیل و مدرکی ، به صورت خود به خدایی ، تو خودش می بینه و بدون هیچ شکی اونارو قبول داره . مثلاً وقتی آدم خوشحاله و تو ... عروسیه(!) ، بدون کوچکترین اثبات ریاضی یا فلسفی ، خودش میدونه که خوشحاله . یا مثلاً وقتی میترسه ، بدون اینکه بخواد ثابت کنه ، خودش می دونه که میترسه . فهمیدین ؟ ( البته من اصلاً اهل فلسفه نیستم و این شر و ورا رو به لطف ی پدیده ی پر خیر و برکت (!)  و به زحمت هفت ، هشت دور خوندن کتاب وزین و متینی مثل بینش (!) ، یاد گرفتم . )

   حالا چی میخوام بگم ؟! یه سری از همین پدیده های «مسلّم» تو این جامعه ی خوشگلمون هست که بدون نیاز به هیچ اثباتی ، باید قبولشون کرد ؛ اما این دفعه به زور !. یعنی یه سری چیزا هست که تو «باید» جزء همون وجدانیات حسابشون کنی . نه به فکر اثباتشون بیفتی و نه حتی حق داری بهشون فکر کنی . [ بگذریم از اینکه بالای 50 % از مردم این جامعه ی خوشگل ، رسماً از مقوله ی فکر کردن معافند !! ]

   1 – اگه دیدی تو این جامعه ی خوشگل ، یکی گرم و نرم نشسته تو خونش و لم داده و خوابیده ؛ ولی پول هاش که چه عرض کنم ، خودش و جد و اباش از پارو بالا میرن ، ولی یکی رو هم دیدی که صبح تا شب داره واسه یه لقمه نون ، سگ دو میزنه و آخر شب هم ، خودش و زن و بچش با شیکم گرسنه تو آلونکشون میخوابن ؛

     من میگم فقط یه علامت سوال بکش تو ذهنت و دیگه بهش فکر نکن .

   2 _ اگه دیدی تو این جامعه ی خوشگل ، خواستن 10 تومنو به طور مساوی ، بین سه نفر تقسم کنن و حاصل تقسیم هم شد دو تا یه تومن و یه هشت تومن ؛

     من میگم فقط یه علامت تعجب بکش تو ذهنت و دیگه بهش فکر نکن .

   3 _ اگه دیدی تو این جامعه ی خوشگل ، یکی ریشش  بلنده و میشه نماینده ی تام الاختیار خدا در زمین (!) ، از اونور هم یه بدبختی هست که موهاش فقط تا پایین گردنش میاد و میشه محارب با خدا و مفسد فی الارض ؛

     من میگم فقط چشتو ببند و برگرد و دیگه بهش فکر نکن .

   4 _ اگه دیدی تو این جامعه ی خوشگل واسه استخدام یه نفر ، یه میلیون نفر ثبت نام میکنن و آخرش نفر یه میلیون و یکمی انتخاب میشه (!) ؛

     من میگم فقط یه خورده پشت کلّتو بخارون و دیگه بهش فکر نکن .

   5 _ اگه دیدی تو این جامعه ی خوشگل ، یکی تو حرفش دنیا رو عوض میکنه و لی تو عمل...(!) ؛

     من میگم فقط یه خورده دماغتو بکش بالا و دیگه بهش فکر نکن .

   6 _ اگه دیدی تو این جامعه ی خوشگل ، دارن دو دو تا رو حساب میکنن ، واسه تو در میاد سه تا ، واسه خودشون میشه پنج تا ؛

     من میگم فقط یه خورده ابروهاتو چین بده بالا و دیگه بهش فکر نکن  .

   .

   .

   .

    خلاصش کنم واست ؛ اگه یه روز دیدی تو این جامعه ی خوشگل ، زل زدن تو چِشِت و گفتن تو «خری» ؛

             من میگم فقط یه خورده « عَر عَر » کن و دیگه بهش فکر نکن .(رضا)

 

شاید این شنبه بیاید شاید... چاپ
تاریخ : پنجشنبه 12 مهر 1386

سلام

نمی دونم از کجا شروع کنم و چی بنویسم راستش دلم( منظور دلمون) خونه از  دست این مدیر جدید و مدیریت کردنش.

امسال مدیر مدرسه ما عوض شده مدیر قبلی آقای ؟ به خیر و سلامتی و فحش و بد و بیراه پستشون رو ترک کردن و آقای؟ شدن مدیر مدرسه ما. (البته مدیر که چه عرض کنم شدن حاکم مدرسه ما)

حالا چرا حاکم؟!

ی سری قانون هایی تو مدرسه وضع کرده که شاخمون داره در میاد(یعنی در اومد) .

حالا این قانون ها چیه؟!

اولین قانون اینه که:بچه ها به هیچ وجه حق ندارن آستین کوتاه بپوشن.(( جل المخلوق! ))ما دوره مدیریت قبلی با شورت می اومدیم مورد نداشت حالا...

دومین قانون: کسی حق نداره موبایل بیاره مدرسه حتی اگه خاموش باشه و تو کیفش! ((این دیگه چی می گه)) ما دوره مدیریت قبلی با دبیرا فایل رد و بدل می کردیم حالا...

قانون سوم:ملت شهید پرور( دانش آموز ها) حتما( یعنی به زور) باید تو نماز جماعت مدرسه به امامت بی امامی شرکت کنن چون تو نماز خونه حضور غیاب میشه.((باورت نمی شه نه؟!))

قانون چهارم: قبل کلاس رفتن صف مفصلی تو مدرسه تشکیل می شه از دعای فرج گرفته تا دعای ... اون تو قرائت میشه دوره مدیر قبلی چیزی به نام صف نداشتیم دور از جناب مثل گاو سرمون رو می انداختیم پایین می رفتیم کلاس اما حالا...

و قوانین دیگه در حوصله شما نیست که بگم...(( می ترسم سکته کنین بیفتین!))

خلاصه این که وضع خیلی فرق کرده به قول بچه ها قدر مدیر قبلی رو ندونستیم از دستش دادیم و باز به قول همون بچه ها شاید این شنبه بیاید شاید...(مدیر قبلی رو می گن)

شما هم زمزمه کنید....

شاید این شنبه بیاید شاید...(رضا)

همه چیز در کنار تو دوست داشتنی بود چاپ
تاریخ : شنبه 31 شهریور 1386

...

تقدیر را  خیلی دوست دارم  چون منو با تو آشنا کرد،تقدیر رو دوست ندارم چون تو رو از من جدا کرد.

 

پارک رو دوست دارم چون لحظه های قشنگی رو اونجا داشتیم،پارک رو دوست ندارم چون دیگه بدون تو اونجا برام مفهومی نداره.

 

محسن یگانه رو دوست دارم چون همیشه می گفتی صداش قشنگه،محسن یگانه رو دوست ندارم چون با صداش به یاد تو می افتم.

 

دستمال جیبی رو دوست دارم چون اولین بار خریدم تا چشمات رو تمییز کنی، دستمال جیبی رو دوست ندارم چون آخرین بار باهاش اشکامو پاک کردم.

 

سفر رو دوست دارم، چون یکی از آرزوهامون سفر بود، سفر رو دوست ندارم چون اون باعث شد تصادف کنی.

 

دکترا رو دوست دارم چون جون مردم رو نجات می دن، دکترا رو دوست ندارم چون نتونستن نجاتت بدن.

 

بارون رو دوست دارم چون اون روز بارونی که با هم بودیم خیلی خوش گذشت، بارون رو دوست ندارم چون روز تدفین تو بارون می زد.

 

مرگ رو دوست دارم جون با اون به تو می رسم، مرگ رو دوست ندارم چون تو رو ازم گرفت.

 

عشق رو دوست دارم چون عاشقت بودم، عشق رو دوست ندارم چون نمی تونم دیگه عاشق بشم.

 

...

 

قربان شما رضا

سلام بر ماه تزکیه نفس چاپ
تاریخ : جمعه 23 شهریور 1386

به مهمانی خدا دعوت شده‌ایم. ماهی که هر لحظه از آن ثواب دارد و خوشا به حال کسانی که از این ماه بهترین استفاده را بکنند و توشه از آن برچینند.رمضان ماه تزکیه نفس آرام آمد و یک روز آن هم به آرامی سپری شد و بقیه آن نیز می‌آید بدون آن که بفهمیم چه کرده‌ایم و چه ماه خوبی را از دست داده‌ایم. بیاییم برای یک ماه که شده به خوبی‌ها فکر کنیم. به آن چه در طول یک سال از دست می‌دهیم. باید به خود بیاییم و راه تزکیه نفس را در پیش بگیریم. روزه تنها نخوردن و نیاشامیدن نیست. رمضان ماه تزکیه نفس و مبارزه با هواهای نفسانی است. پس بیاییم در این یک ماه کاری کنیم که بعد از اتمام آن حسرت نخوریم.دعا برای یکدیگر را فراموش نکنیم و به یاد گذشتگانُ سفر کرده و بیماران و جانبازان عزیزمان نیز باشیم. در دعاهای خود پدرها و مادرها را زیاد یاد کنیم و برایشان از خدا سلامتی و طول عمر بخواهیم. انشاء‌الله

 خدایا!

رحمتی کن ، تاایمان ، نام و نان برایم نیاورد!
قوتم بخش ، تا نانم را ، و حتی نامم را ، در خطر ایمانم افکنم!
تا از آنانی نباشم که ، پول دین را می گیرند ، و برای دنیا کار می کنند!
بلکه از آنانی باشم که ، پول دنیا را می گیرند ، و برای دین کار می کنند!

دکتر علی شریعتی

 

داستانی واقعی از یک زندگی... چاپ
تاریخ : یکشنبه 11 شهریور 1386

حسین اولین بار عسل رو تو ی روز زیبای بهاری تو  عروسی دیده بود. حسین از طرف خانواده عروس و عسل از طرف خانواده داماد بود.حسین پسر کم رویی بود و معمولا تو عروسی ها ی جا می نشست . اون روزم مثل همه عروسی ها دیگه خیلی مودب کنار دوستش نشسته بود.

به طور خیلی اتفاقی نگاه عسل به حسین افتاد. واسه چند لحظه ای به هم خیره موندن.ی چیزه عجیبی تو نگاه حسین بود که عسل رو به طرف اون می کشوند. (اینو بعدا عسل به حسین گفته بود. )

 عسل دختر خوب و مودبی بود و اصولا اهله پسر بازی و از این برنامه ها نبود ولی اون روز بی اختیار به طرف حسین رفت و ی ورقه کوچیک رو انداخت کنارش. حسین ورقه رو باز کرد توش نوشته بود خیلی آقایی این شمارمه دوست داشتی زنگ بزن. ...۰۹۱۱

حسین اهل این کارا نبود یا بهتر بگم جرات این کارا رو نداشت. بعد چند روز بالاخره دلشو به دریا زد و با اون شماره تماس گرفت. عسل و حسین بعد اون زنگ با هم قرار گذاشتن که همدیگه رو ببینن.ی چی که تو اولین ملاقات برا حسین عجیب بود این بود که عسل با چادر اومد هیچ آرایشی هم به صورتش نداشت.

حسین عاشقه این جور دخترا بود.از اون روز به بعد بود که عسل و حسین حتی ی دقیقه تحمل دوری هم رو نداشتن. ی سالی از دوستیشون می گذشت خیلی کنار هم خوشبخت بودن و بهشون خوش می گذشت حتی با هم قرار ازدواجم گذاشته بودن. اما خوشیشون همون ی سال طول کشید...

تو ی روزه بهاری یعنی درست چهارمین روز عید بود که موبایل حسین زنگ خورد دور و بر غروب بود.حسین که گوشی رو برداشت دید دوسته عسله و داره گریه می کنه. دل حسین یهو ریخت .

خوب چی شده؟

 عسل مرد...

 نه...  چه جوری؟

تصادف کرده بیا تشیع جنازشه...

حسین خیلی سریع تونست خودشو برسونه ولی فقط برا آخرین بار تونست جنازه عسل رو ببینه. صورت  عسل تو اون تصادف لعنتی سوخته بود. ... این آخرین ملاقاته حسین با عسل بود.

حالا از اون روز شش ماه می گذره و حسین هنوز نتونسته با خودش کنار بیاد.انگار زندگی واسش مفهومی نداره فقط تو فکر عسل و آرزوهای پر پر شدشونه.

حالا حسین مونده و غم دوری عسل و ی آزمایش سخته الهی... (رضا)

دلم نمی خواست وبلاگم رو ببندن و گرنه... چاپ
تاریخ : شنبه 3 شهریور 1386

جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد، باید در تخریب مملکتش بکوشد.

 

دلم می خواد تفسیر این حرف دکتر حسابی رو از دیدگاه شما بدونم.

 به نظر شما ما که تو جهان سوم زتدگی می کنیم مملکتمون آباده یا خونه هاشون؟!ReZa

لحظه های دلتنگی.... چاپ
تاریخ : یکشنبه 23 تیر 1387
دلتنگى باز هم حضور سنگینش را تحمیلم میکند.

چه بنویسم از این همه روزها و لحظه هایى که به قول آینه در خود میشکنم اما غرور بغض نشکسته ام را به آهى سرد فرو مینشاند...

خسته میشوم از این همه غبار ...

دست تو ، دست مهربان و پاک و معصومت... اما کجاست؟؟؟
میترسم از من متنفر باشى...ببخش که اینقدر بى پروا سخن میگویم...
نتوانستم دوست بدارم ... اما تو را دوست میدارم ... تو را که هرگز از دست نخواهم داد...
و تو مهربانى را یادم دادى...
روحم شکسته و خستست...درست مثل جملاتم...
مثل کلماتى که در میان هق هق گریه بریده بریده میگویم...

بگذار سبک شوم...

ساعتها میگذرد ...
به خود که مى آیم چشم هایم خیس خیس است...
مدتها گریه نکرده بودم...

* دوستای خوب چطوری می تونم تو این 1 سالی که کنکور دارم هم درس بخونم و هم به وبلاگم برسم؟ به نظر شما می تونم جفتشو با هم داشته باشم و تو هر دو هم موفق باشم؟

نوآوری و شکوفایی اقتصادی.... چاپ
تاریخ : پنجشنبه 16 خرداد 1387
جنس قیمت ماه قبل قیمت کنونی

باقالا ← 1000 ت ← 2000 ت
لوبیا ← 800 ت ← 1350 ت
عدس ← 750 ت ← 1500ت
کشمش ← 1000ت ← 2200 ت
نمک ← 125 ت ← 250 ت
ماکارونی ← 750 ت ← 1200 ت
سیمان ← 5000 ت ← 8000 ت
کرایه تاکسی ← 75 ت ← 100 ت
مخلوط(بستنی) ← 600 ت ← 800ت
خونه 100 متری ← 100 م ← 200 م
...... ........... ..............

یه فاکتور سرانگشتی بهتون دادم آمار بیاد دستتون! اگه چیزی جا موند به بزرگواری خودتون ببخشید....
ترجیح می دم خفه شم دیگه حرف نزنم چون اگه حرف بزنم.... (استغفرالله)‌ .....
نمی دونم شما چی می گید؟ نظر شما چیه؟ این دفعه شما بقیه رو برام بنویسید.
ضمنا ببخشید اگه مدت زیادی به روز نکردم... رضا
می دانم که ....(‌اولین پست سال 1387) چاپ
تاریخ : پنجشنبه 12 اردیبهشت 1387
می دونم خیلی بهت ظلم شده، می دونم تا نیمه شب تو آژانس کار می کنی تا بتونی قسط های عقب افتاده رو بدی، اینو هم می دونم که از خونت تا محل کارت هم مسافرکشی می کنی.می دونم احترامت از بین رفته یا بهتر بگم احترامت رو از بین بردن.می دونم دلت از خیلی چیزا پره، می دونم بخاطر اینکه خواستی به حقوقت اعتراض کنی تو رو زدند،دستگیرت کردن و بردن، حتی این رو هم می دونم.....
اما تو همیشه سعی کردی بهم یاد بدی به کسی ظلم نکنم،دست کسی رو رد نکنم،یادم دادی به بزرگترم احترام کنم، یادم دادی به کسی دروغ نگم، دل کسی رو نرنجونم. یادم دادی چطور درست زندگی کنم، یادم دادی.....
معلم عزیز امیدوارم همیشه همین جور صبور و مهربان بمانی....
روزت مبارک ای کسی که درست زندگی کردن را به من آموختی....

*از اینکه نتونستم یه مدت زیادی وبلاگ رو به روز کنم از همه شما دوستای عزیزم معذرت می خوام.راستش چند وقتیه حوصله ندارم چیزی بنویسم، حتی به سرم زده بود وبلاگ رو تعطیل کنم اما محبت های شما این اجازه رو بهم نداد.
موفق باشید.
سال ۱۳۸۶ هم تموم شد... چاپ
تاریخ : دوشنبه 27 اسفند 1386

 سلام٬ یه سلام به لطافت بهار و قشنگی زمین خدا تقدیم می کنم  به همه ی شما دوستای خوبم....

دوستای خوبم چند روزی بیشتر به آخر سال ۱۳۸۶ نمونده٬‌امسال هم مثل همه ی سال های دیگه اومد و رفت٬ خیلی هم زود رفت٬ زودتر از اونی که فکرش رو بکنی٬انگار همین چند روز پیش بود داشتیم سال ۸۶ رو به هم تبریک می گفتیم٬ به قول شاعر ((این قافله عمر عجب می گذرد...))

حالا که سال داره تموم می شه٬  چه خوبه که قبل اینکه تموم شه بشینیم با خودمون خلوت کنیم و  کارهایی که تو این ۱سال انجام دادیم رو مرور کنیم....

بشینیم  ببینیم تو این ۱سال دله چند نفر رو شاد کردیم٬ دل چند نفر رو شکستیم٬ دست چند نفر رو رها کردیم٬ دست چند نفر رو گرفتیم و بلندش کردیم٬ چه قدر تو این ۱سال موفقیت کسب کردیم ٬ چه قدر شکست خوردیم و ...

فقط مرور نمی تونه کافی باشه٬ باید تلاش کنیم تا خوبی هامون رو ادامه بدیم و بدی هامون رو حذف کنیم و از شکست هامون عبرت بگیریم....

امسال در مجموع سال بدی برام نبود٬ به نظر خودم تونستم  تو درسام موفق باشم٬ تونستم چند نفری رو شاد کنم٬ تونستم دست چند نفری رو بگیرم٬ تونستم برای خودم و مملکتم مفید باشم.....

اما تو این ۱سال کم هم اشتباه نداشتم. دله یکی رو شکندم٬ گاهی وقتا دستی رو که به طرفم دراز بود رو رد کردم٬ چند باری حرفی زدم که خیلی به سودم نبود٬ دوستای خوبی رو از دست دادم و ....

به هر حال اتفاق های زیادی تو این ۱سال برام افتاد که می تونم درسای بزرگی ازشون بگیرم٬ می تونم اشتباه هامو جبران کنم و دیگه تکرارش نکنم....

از خدا جونم می خوام کمکم کنه سال ۱۳۸۷ رو بهتر از سال ۱۳۸۶  تموم کنم و آخر سال ۱۳۸۷ که دارم سالم رو مرور می کنم خوبی ها و موفقیتم  بیشتر شه  و بدی ها و شکست هام کمتر ....

راستی شما تو سال ۸۶ چیکار کردین؟ چه قدر تونستین به اهداف خودتون برسین؟چه قدر اشتباه کردین و راه درستی رو نرفتین؟ برای سال جدید چه برنامه هایی دارید؟ خوشحال می شم اگه بدونم برنامه دوستام برای سال جدید چیه؟شاید به دردم خورد....

سال نو همتون مبارک.... آرزو می کنم که « به آرزوهاتون برسید»